پست آخر من

دیگه انگیزه ای برای نوشتن ندارم
هیچ توضیحی هم نمی تونم بگم
تصمیم گرفتم واسه همیشه از دنیای مجازی خداحافظی کنم
تا شاید به همین زودی ها از این دنیای خاکی هم خداحافظی کردم
نمی خوام به کسی انرژی منفی بدم
اما توی این دنیا هیچی واقعیت نداره
همه چیز شکل یه فریبه
زندگی
آدمها
حرفاشون ...
تا حالا توی خیابون به آدمها دقت کردید ؟ چقدر هیجان دارن واسه همه چیز
اما همه اش یه فریبه
باور نکردم
از اینکه بعد از ۲۲ سال اینجا توی دنیا مجازی یه عده دوست خوب پیدا کردم خیلی خوشحال بودم
من بر عکس آدمها ... کسایی رو که حتی یه آشنایی کوچک بین من و اونا پیش بیاد و فراموش نمی کنم
هیچ کدام از شما رو فراموش نمی کنم
می خواستم امسال بعد از ۲۲ سال یه جشن تولد شاد با همتون بگیرم
اما شادی قسمت نشد ...
ققنوس دريا ... سوخت و خاكستر شد ... اما ندانست كه از خاكسترش
ديگر ققنوسي متولد نخواهد شد ....
خداحافظ برای همیشه
نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت

یه دل دارم که فاجعه است مثل صداقت چشات
یه جای امن غرق خون با تاولای جای پات
یه شب گریز بی سحر دنبال عشق پر خطر
تو حس گنگ گرگ و میش افتاده تو دام " اگر "
اگر بفهمی من کی ام قدر جنون و می دونی
اگر ندونی یا نخوای من می رم و تو می مونی
تو بهت تو مونده دلم حادثه چشم براهمه
بردن و باختن نداره آفتاب و سایه با همه
قصه ی ما شده یه شک دم رسیدن به یقین
آره خرابه برزخی درد تو هم شده همین
موندی میون من و ما خودم شکارت می کنم
عشق و به آتیش می کشم به داغ یادت می رسم
نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 11:30 موضوع | لینک ثابت

سلام سلام
ما بالاخره برگشتیم ....
از نظرات شما کاملا مشخص است که خیلی منتظرم بودید و کلی دلتان
برایم تنگ شده بود![]()
بعضی از دوستان که مرا کچل کردن واقعا از این همه تحویل گرفتن حالا
فهمیدم اگه بمیرم هم کسی سراغمان را نخواهد گرفت آخر خسرو شکیبایی
هم نیستیم که لا اقل عده ای برای تشییع جنازه ی حقیرمان بیاید .
خلاصه واقعا از بعضیاتون دلگیر شدم حالا بگذریم من فعلا خوشحالم که بعد
مدتها دوباره برگشتم در واقع " از آمدن خودم مشعوفم "
در این مدت طولانی و به قول بعضی ها در این عیبت کبری ما اتفاقاتی
افتاد ... مهمترین آن این بود که ما بعد از ۴ سال تحصیل و کوشش در راه
تحصیل علم فارغ از تحصیل شدیم و این حمل سنگین لیسانس را با موفقیت
(نسبی) به زمین گذاشتیم .ولی نمی دانم چرا با تمام سختی هایش هنوز
نمرات ترم آخر را ندادن ما مثل یه اسکول تمام عیار دلمان برای درس و
دانشگاه و اتوبوس های کولر دار بوشهر ـ آبادان و مسافرت هر روزه و نیم
ساعته و همچنین اساتید محترم و گاها غیر محترم تنگ شده .
آره دیگه الان در به در دنبال کار هستیم و قصد داریم در آزمون وکالت شرکت
کنیم خدا را چه دیدی شاید قبول شدیم البته باید قبول شویم چون راهی
دیگر نداریم![]()
هاااااا راستی خبری هم بدهم که آن را باید در کارنامه ی افتخاراتم اضافه کنم
و آن دیدار با فرزاد حسنی مجری پر چانه ی تی وی است . بعد از شهاب
حسینی که البته هزار زمین و آسمان با فرزاد فرق دارد چشممان به جمال
نورانی فرزاد هم روشن شد ...![]()
دیگه اینکه چه کار می کنید با برنامه های پر بار تی وی . یا سریال یا
سینمایی . یا کوفت و زهر مار . واقعا نمی دونم این اصحاب رسانه راجع به
مردم چی فکر کردن که برنامه های این رسانه ی جمعی رو اینجوری چیدن.
از صبح تا شب و شب تا صبح هم پای برنامه هاش بشینی بازم وقت کم می
یاری .
خب دیگه بس است پر حرفی ... حالا شما بگید ببینم از دوری من چی
کشیدید؟؟؟![]()
نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 13:7 موضوع | لینک ثابت
مثل یه تصویر آخر روی آینه مثل کابوس
رد می شه از توی ذهنم خاطراتی تلخ و مایوس
پشت سر تصویری از روزای رفته عکسی ازمن
روبروی آینه های مه گرفته عکسی از من ... عکسی از من
بی سر انجام پشت بن بست یه دیوار عکسی از من
به سقوط خود ته ورطه گرفتار عکسی از من
معنی واژه مرگم شعر آغاز سکوتم
اون ور مرز شکستن لب پرتگاه سقوطم
چند قدم تا ته ورطه ... چند قدم تا دم مرگم
تو خزونه سرد پاییز قصه ی سقوط برگم
یک قدم تا دم آخر یک قدم مونده به برزخ
یک قدم تا لبه تیغ ... یک قدم تا دم مسلخ
نوشته شده توسط سمیه در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط سمیه در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 14:1 موضوع | لینک ثابت
جدیدترین وبلاگ من " جهنم" هرکی نبینه ضرر کرده

توي اون شب سرد
كه سخت به گرماي آغوشت نيازمند بودم
رفتي ...
تنهايم گذاشتي حتي بي آنكه بگوييي گناهم چه بود.
خوب يادم مي آيد كه شبي مه آلود بود
من ... پاي پياده براي پيدا كردنت به راه افتادم
چه سخت بود راه رفتن بدون تو
انگار پا نداشتم ... آخه تا به حال بدون تو راه نرفته بودم...
رفتم و رفتم و رفتم ... تمام چراغ هاي شهر خاموش بود ...
جز چراغ يك اتاق ... كه عطر تو از آن به مشام مي رسد
نخواستم باور كنم ... وقتي به كنار پنجره رسيدم ...
آه ... مي خواستم چشمانم را كور كنم تا نبينم و باور نكنم
اما ديدم و باور كردم ...
بخشش مهربانيت را به دستانش ديدم
نثار عشقت را به چشمانش ديدم ...
آه ... و تو سادگي كميابم را به جرم بچگي ...
و بچگي ام را بهانه ي رفتنت كردي و ...
من در روياي آن پنجره گم شدم
يك گمشده ي ابدي ...
نوشته شده توسط سمیه در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 9:30 موضوع | لینک ثابت
حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود
خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود
ای كه ره بستی میان كوچه ها بر فاطمه
گردنت را می شكست آنجا اگر عباس بود.
نوشته شده توسط رضا مدیر وبلاگ" یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیبا تر است"
![]()
آرزومه که یه لحظه روبروی من بایستی
آخه قلبم نگرونه توی شهری که تو نیستی
تو خیال کن آدمای همه دنیا توی شهره
توی شهر بی تو اما دل من با همه قهره
توی شهری که تو نیستی همه جا رو غم گرفته
هر کجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته
شدم اون غریبه ای که تو نباشی نمی ارزه
دارم از نفس می افتم مثل یه گیاه هرزه
http://www.sinaxnet.blogfa.com/post-265.aspx
لينك دانلود آهنگ محسن براي دوستان خوبم
![]()
خبر فوری خبر فوری ...![]()
قهرمانی پرسپولیس و اول به خودم بعد به همه طرفدارا تبرررررررررررررررررررریک می گممممممممممم
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
پرسپولیس قهرمان شده
خدا می دونه که حقشه
به لطف یزدان و بچه ها
پرسپولیس قهرمان شده
پرسپولیس قهرمان شده
نوشته شده توسط سمیه در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 22:24 موضوع | لینک ثابت
در بصره امیری بود و روزی در باغ خود چشمش به زن باغبان افتاد
و آن زن بسیار با عفت و پاکدامن بود .
امیر باغبان را برای کاری بیرون فرستاد و به زن گفت: " برو درها را ببند"
زن رفت و برگشت و گفت : " همه درها را بستم غیر از یک در که نمی شود بست ."
امیر گفت: " آن کدام در است ؟"
زن گفت: " دری که میان تو و پروردگار توست و با هیچ سعی و تلاشی بسته نمی شود ."
امیر وقتی این سخن را شنید استغفار کرد و به توبه و انابه پرداخت .
***************************
دوست خوبم شهرام مدیر وبلاگ آشیانه ی عشق منو به یه بازی دعوت کرده که سه تا کلمه رو بگم که بهم انرژی می ده بعد سه تا از دوستامو دعوت کنم ... منم از دوستای خوبم اهورا . اس ام آ . محمد حسین قره خانی می خوام دعوت منو بپذیرند و اونا هم به سه تا از دوستاشون خبر بدن .
و اما کلمات من ...
ققنوس دریا . حضرت عباس . عشق ...
شاید به نظر بی معنی میاد ولی پر از ارتباط و معناست کمی فکر کن ...
نوشته شده توسط سمیه در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 23:8 موضوع | لینک ثابت
آن روز دریا آرام بود
بدون موج
بر خلاف طوفانی که روز قبل بر پا شده بود
درست مثل قلب من
که آرام گرفته بود ....
چه آرامش عجیبی در قلبم بود
برای لحظه ای فکر کردم
که این آرامش امروز من است که موجهای دریا را آرام کرده
چقدر همه چیز دوست داشتی شد
وقتی به انتهای دریا نگاه می کردم
همون جایی که دیگه نمی تونی بفهمی که داری ...
به دریا نگاه می کنی یا آسمون
چقدر همه چیز بی نظیره وقتی صدایی
جز جریان آرام آب دریا و نفسهای تو به گوش نمی رسه
رویای زیبایی بود ...
نوشته شده توسط سمیه در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:25 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

می دانم ....
زمان سوختن رسیده ...
من آماده ام ...
مرا تماشا کن که چه بزرگ
چه تنها
می سوزم...
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
طراح قالب
POWERED BY